تبليغاتX
رد پای خاطرات

رد پای خاطرات

دیروز ما زندگی را به بازی گرفتیم، امروز او ما را، و فردا...؟

    

 

چمدان سفرت را بستي...

به تو گفتم اي دوست...

تو چه با خود بردي..

و تو گفتي که تمامي تو را...

کاش مي شد امروز...

نامه اي بنويسم...

به نشاني که ندارم از تو...

و بگويم با تو...

مرغ عشقي که تپش نامش بود...

ديرگاهيست که از سينه من پر زده است…

کمي از قلب مرا باز فرست…!

سينه ام سخت تهي است...

بي دلي بد درديست...!؟

 

 

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 10:8 توسط ستاره| |

 

 

بگذار دنيا در هوس‌های تند نفرت و کام، بميرد!
من با
نفس‌های تو بيدار می‌شوم...
از صدف درآمدی ديروز

و حالا بر کف دست من
 پرواز را دل دل می‌کنی!
راستی گفتم؟

پيش از تو هيچ مرواريدی پروانه
نشد ...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 10:51 توسط ستاره| |

 

مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا بین ادمهایی که همه سرد و غریبند با تو تک و تنها به تو می اندیشد و کمی دلش از دوری تو دلگیر است.

مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعایش اینست زیر این سقف بلند هر کجایی هستی به سلامت باشی و دلت همواره محو شادی و تبسم باشد.

مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که دنیایش همه هستی و رویایش را به شکوفایی احساس تو پیوند زده و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد.

مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو تک و تنها با تو پر از اندیشه و شعر است و شعور پر احساس و خیال است و سرور.

مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است و به یادت هر صبح گونه سبز اقاقیها را از ته قلب و دلش می بوسد و دعا می کند که این بار تو با دلی سبز و پر از ارامش راهی خانه خورشید شوی و پر از عاطفه و عشق و امید به شب معجزه و آبی فردا برسی...

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 1:54 توسط ستاره| |

 

سلام

سلام به همه اونایی که تو این یک سال و نیمی که من نبودم بازم بهم سر می زدن. ولی من نه وقتشو داشتم و نه دیگه حوصله وبلاگ نویسی رو داشتم، برای همین شرمنده  که میومدید به کلبه دل من و من نمی تونستم پذیرای مهربونیاتون باشم. ولی قول میدم از این به بعد تا وقتی که بشه پیشتون باشم و مهمون دلای قشنگتون.

هنوزم تک تک شما مهربونا رو یادمه. دوباره برگشتم به خاطر شما خوبان.

از این به بعدم نه از غم خبریه نه از غصه. دیگه می خوام همش از شادی بگم و امید.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 1:52 توسط ستاره| |

 

دود بود و نور نبود و بوی عود بود. لای پنجره باز بود و باد می آمد و سرد بود و گرم بودی و گرم بود. حرف نمی زدی و حرف نمی زد و سکوت بود و صدای نفس. نفس بود و نفس بود و نفس. شمع تولد چند سالگی ات را فوت کرده بودی٬ یک سال دیگر. رشد کرده بودی٬ یک سال دیگر. چشم ها بسته بود و تن ها خسته بود و لعنتی دلبسته بود. خودت نبودی. یکی دیگر بودی با حریر آبی و موهای خیس و دست هایی که می لرزید. لرزان و لرزان و لرزان در اتاقی ارزان. تنها بودی و تنها نبود. با تو بود. دست لرزانت در دستش بود. گرم. عاشقانه نگاه می کرد و عاشقانه سکوت می کرد و عاشقانه انتظار می کشید. نگاه. آه لعنتی. نگاه. چیزی بگو. چیزی عاشقانه بگو. نمی گفتی. سیگاری خاموش گوشه ی لب. مثل هر شب. خاموش.

در ِ اتاق بی دستگیره بود و نگاه او خیره بود و همه چیز تار و تیره. نفس کشیدن سخت بود و او درازکش روی تخت. باید می رفتی. راهرو باریک بود و هوا تاریک. در راهروی باریک می دویدی و حریر آبی پشت سرت تاب می خورد. او دنبالت نمی دوید. می دانست که بر می گردی. سیگار خاموش گوشه ی لبت. فریاد زدی سیگارم را روشن کن. آتشی نبود و عطش بود. سیگار با عطش روشن نمی شد٬ حیف.

کورکورانه دور شده بودی و تنها چیزی که می دیدی در ِ اتاقی بود که دستگیره نداشت. این همان اتاق بود؟ به در کوبیده بودی. با مشت. بی جواب در می زدی. هیچکس نبود. کسی فریاد زد برگرد. برگشتی. پشت سرت بود. گفت عاشقم باش. گفتی سیگارم را روشن کن. فندک٬ نور. سیگار و راهروی باریک تاریک روشن شد. سیگار روشن ماند و راهروی باریک دوباره تاریک شد. دود بود و نور نبود و بوی عود بود

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 20:7 توسط زیبا| |

سلام

وای خدا از صبح یه حس بدی دارم که نگو. همش فکر می کنم که یه اتفاق بد می خواد بیافته. هیچ وقتم نشده که احساسم بهم دروغ بگه. نمی دونم چی می خواد بشه. فقط از خدا می خوام هرچی که هست خودش به خیر بگذرونتش. خیلی حالم بده. چه قدر بده آدم یک همچین احساسی داشته باشه.

بازم دست به دامان حافظ شدم. فالی اومد که خودمم موندم توش. نمی دونستم باید چی بگم. ولی عجب این حافظ خوندن به آدم آرامش میده. از وقتی که فال گرفتم کلی حالم بهتر شد.

فکر می کنم هرچی که هست خدا خودش می دونه که چه جوری درستش کنه.

حالا از همه چی بگذریم به شماها هم میگن دوست. چرا دیگه بهم سر نمی زنید. اصلا دیگه دارم به این نتیجه میرسم که واسه همیشه برم و دیگه هیچ وقت هیچ وقت طرف وبلاگ نویسی نیام.

وای وای یادم رفت یه چیزی بگم. پیشاپیش ولنتاین رو هم به همتون تبریک میگم. امیدوارم همیشه در کنار و همراه عشقتون شاد و پیروز باشید.

بازم مثل همیشه یه شعر میذارم. شاید دیگه این آخرین شعرم باشه.

 

 

 

 هرگز این قصه ندانست کسی
آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست

سر فرو داشت نمی گفت سخن
نگهش از نگهم داشت گریز

مدتی بود که دیگر با من بر سر مهر نبود
او به دل عشق دگر می ورزید

آه این درد مرا می فرسود
گریه سر دادم در دامن او

های هایی که هنوز تنم از خاطره اش می لرزد
بر سرم دست کشید در کنارم بنشست

بوسه بخشید به من، لیک می دانستم
که دلش با دل من سرد شدست...

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 22:17 توسط ستاره| |

 

 

 

از در يكي از بزرگترين شركتهاي كامپيوتري در يكي از بهترين نقاط شهر بيرون مياد، با اينكه صاحب اون شركت نيست، ولي حقوق خيلي خوبي ميگيره و زندگي خوب و راحتي داره. حدود يك ماهی ميشه كه با دختري كه سالهاي سال دوست بوده، ازدواج كرده و از اين بابت هم خيلي خوشحاله و با همديگه لحظات خيلي خوب و به ياد موندني رو ميگذرونند…

سوار ماشينش ميشه و به سمت خونه به راه ميفته و در راه به عشقش فكر ميكنه و به ياد دوران دوستيشون ميفته… زماني كه با هم بيرون ميرفتن و عشقش از خيلي از چيزها ميترسيد… در سن 30 سالگي بسيار جا افتاده به نظر ميرسيد و وقتي كه با همسرش كه حدود 25 سال داره راه ميرن، يك زوج كامل به نظر ميرسن كه بعد از حدود 10 سال حالا دارن تمام لحظات رو با هم ميگذرونن. موقع رانندگي در فكرش به عشقش بود كه يه دفعه موبايلش زنگ ميزنه و وقتي جواب ميده ميبينه صداي كسي هست كه از ساعت 9 صبح تا حالا كه حدود ساعت 6:20 هست دقيقا 4 بار تلفن زده و هر بار هم كلي با هم حرف زدن… اين خيلي وقته كه براشون عادت شده كه با هم تماس بگيرن و ساعتهاي زيادي رو با هم صحبت كنن و در زمان دوستيشون هم اگه اطرافيان اجازه ميدادن شايد 10-12 ساعت مدام با هم صحبت ميكردن و اصلا هم خسته نميشدن. اين بار هم دوست سابق و شريك زندگي كنونيش بود كه تماس گرفته بود و منتظر رسيدنش به خونه بود. با اينكه حدود 9 ساعت بيشتر از خروجش از منزل نمي گذشت، با اين حال احساس ميكردن كه دلشون براي همديگه خيلي تنگ شده و هر دوشون منتظر ديدن هم بودن… حدود 30 دقيقه‌اي با هم صحبت كردن و در نهايت مرد به خونه رسيد و پشت در خونه تلفن رو قطع كرد و خواست كه كليد رو وارد قفل كنه كه يه دفعه در باز شد و چهره‌اي آشنا پشت در ظاهر شد. چهره‌اي شيطون ولي دوست داشتني، محكم ولي همراه احساسات زيباي زنانه…هيچ كدوم نتونستن طاقت بيارن و در آغوش هم ذوب شدن و از طعم لبها و گونه‌هاي هم سير شدن و خلاصه بعد از چند دقيقه زن رضايت داد و مرد به طرف اتاق رفت و لباس رو عوض كرد و اومد و نشست و زن يه نوشيدني آورد و طبق معمول با هم شروع كردن به صحبت. از وقتي كه با هم آشنا شده بودن اين عادت شده بود كه وقتي همديگه رو ميديدن و يا پشت تلفن اول دختر شروع به صحبت ميكرد و مي گفت كه چه اتفاق هايي افتاده و چه كارهايي كرده و مرد هم ساكت فقط گوش ميداد و به عشقش لبخند ميزد. بعد از چند دقيقه دختر بازم خودش رو به آغوش پسر انداخت و با هم تو يه مبل نشستن و دختر شروع به تعريف جزئيات كرد و بعدم پسر تعريف كرد كه چي شده و چي كارا كرده و …

عليرغم گذشت حدود 10 سال از دوستيشون و 1 ماه از ازدواجشون هنوز هم با نگاهي مشتاق به هم نگاه ميكردن و با نگاهشون همديگه رو ذوب مي كردن. هيچ كدومشون به ياد ندارن كه تو اين 10 سال حتي يك بار با هم دعوا كرده باشن و از اين بابت به دوستيشون افتخار مي كردن و صادقانه همديگه رو دوست داشتن و براي هم مي مردن. هر جفتشون بعد از تعريف وقايع روزانه ساكت شدن و تو فكر فرو رفتن، تنها لحظاتي كه سكوت بينشون بود براي اين بود كه هر دو فكر كنن و اين بار هم مثل خيلي لحظات ديگه فكرشون مثل هم بود… هر دو داشتن به لحظاتي فكر مي كردن كه با وجود مشكلات زياد خانوادهاشون و مسائلي كه داشتن با هم دوست مونده بودن و هيچ وقت لحظات خوبشون رو از ياد نبرده بودن.

اون شب كلي سر به سر هم گذاشتن و كلي با هم شوخي كردن. ساعت 8 شب براي شام بيرون رفتن و ساعت 11 شاد و خندان خونه اومدن و برق خوشبختي از چهره و چشماشون خونده مي شد.

ساعت 12 بود كه آماده خواب بودن و سراغ تخت رفتن و دختر لباس خوابش رو پوشيد و دراز كشيد و لحظاتي بعد پسر اومد و يكي از اون برق هاي شيطنت از چشاش بيرون زد و متكاش رو برداشت و رو زمين انداخت و رو زمين خوابيد، اين اولين باري بود كه اين كار رو مي كرد و دختر هم خشكش زده بود و بعد از چند لحظه اونم متكاش رو برداشت و رفت پيش پسر و رو زمين خوابيد و لبهاش رو برد طرف گوش پسر و گفت: هميشه با هميم، تو خوبي و بدي و هيچ وقت هم نمي ذارم از پيشم بري آقاي زرنگ. و بعدم لبهاش گونه‌هاي پسر رو لمس كرد و پسر هم اونو بغل كرد و رو تخت خوابوند و دم گوشش گفت: پس تمام لحظات خوب دنيا مال تو و سختيهاش مال من و هر دو در آغوش هم شب رو به صبح رسوندند.

صبح روز بعد پسر ساعت 8 صبح از خواب بيدار شد و آبي به دست و صورت زد و حدوداي ساعت 8:15 بود كه اومد بغل كوچولوي خواب آلوي خودش و با صداي آروم گفت: عسلم پاشو ببين . صبح شده، ببين خورشيد رو كه بهمون لبخند زده.

هميشه بيدار كردن دختر رو خيلي دوست داشت، بعدم دختر نيمه بيدار رو كه بدش نميومد خودش رو به خواب بزنه رو بغل كرد و برد طرف دستشويي و مثل بچه‌ها صورتشو شست و خشك كرد و دختره كه از اين كاراي پسره خيلي خوشش ميومد و اونو مي پرستيد گفت: بسه ديگه، اين جوري تنبل ميشما و رفت صبحانه رو آماده كرد و با هم خوردن و روزي از روزهاي خوب زندگيشون شروع شد.

پسر موقع لباس پوشيدن بود كه يه دفعه سرش درد گرفت و بدون صدا خودش رو روي يه مبل انداخت. اين اولين باري نبود كه دچار سر درد ميشد ولي كم كم داشت براش عادي مي شد، دلش نمي خواست عشقش رو نگران كنه ولي انگار يه ندايي به دختر خبر داد و اونم از آشپزخونه سرك كشيد و با نگاه به چهره پسر همه چيز رو فهميد و اومد پسر رو بغل كرد و گفت كه امروز ميرم و جواب آزمايشهات رو مي گيرم و مي برم پیش دكتر… جواب آزمايش ها حدود يك هفته بود كه آماده شده بود ولي پسر همش براي گرفتن اونا امروز فردا مي كرد و بازم مي خواست بهونه بياره كه دختر انگشتش رو گذاشت رو لبهاي پسر و گفت كه حرف نباشه آقا پسر… من امروز ميرم و مي گيرمشون و ميب رم پيش دكتر.

ساعت 9 پسر از خونه بيرون رفت و دختر هم به طرف ازمايشگاه و بعدم مطب دكتر به راه افتاد و تو مطب دكتر بعد از 10 دقيقه انتظار وارد مطب شد و حدود 15 دقيقه بعد دكتر سراسيمه از اتاقش بيرون اومد و به پرستار گفت كه اب قند ببره و بعد از كلي ماساژ شونه‌هاي دختر و با زور آب قند دختر به هوش اومد و از جاش بلند شد و بدون توجه به اصرار دكتر و پرستار از مطب بيرون اومد ولي تو خيابونا سرگردون بود و نمي دونست كجا ميره، انگار با يه چيزي زده بودن تو سرش، مغزش قفل كرده بود… خاطرات مثل فيلم از مغزش مي گذشت و هيچ چيز نمي فهميد و انگار كه اصلا تو اين دنيا نبود. با هزار مكافات خودشو به خونه رسوند و خودش رو پرت كرد رو مبل و اشك بي اختيار از چشماش سرازير شد و حتي نمي تونست جايي رو ببينه.

ساعتها و ساعتها بي اختيار مي گذشتن و اون ديگه اشكي براش نمونده بود و ديگه حتي ناي گريه كردن هم نداشت.

اولين روزي بود كه از صبح حتي يك بار هم به شوهرش تلفن نكرده بود و 3-4 بار هم شوهرش زنگ زده بود ولي اون حتي نمي تونست از جاش بلند بشه، چه برسه به اينكه بخواد تلفن رو جواب بده.

ساعت 6 شوهرش از شركت بيرون اومد و خودش رو به گل فروشي رسوند و به ياد روز آشناييشون كه مصادف با اون روز بود 10 شاخه گل رز به مناسبت 10 سال آشناييشون گرفت و به خونه رفت. براي اولين بار تو اين مدت وقتي كليد رو تو قفل گذاشت، كسي در رو براش باز نكرد و اون خودش در رو باز كرد و با دلشوره رفت تو خونه و عشقش رو ديد كه رو مبل و داره به اون نگاه مي كنه و يه مرتبه گريه به دختر امون نداد و اشكهاش سرازير شد و پريد تو بغل پسر و طبق عادت اين چند سالشون پسر ساكت اونو به طرف يه مبل رسوند و گذاشت تا گريه كنه و راحت بشه تا آخر سر همه چيزو خودش بگه…

یک دفعه صدايي تو گوشش گفت: دخترم تو ماشين منتظرتيم…نذار روح اون خدا بيامرز با گريه‌هات عذاب بكشه… انقدر اذيتش نكن.

صداي پدر دختر بود… امروز بعد از گذشت دقيقا 25 روز از اون روز هنوز صورت پسر جلوي چشمش بود و اصلا باور نميكرد كه 10 سال انتظار براي 55 روز با هم بودن باشه… اصلا دلش نمي خواست كه گلش جلوي روش پرپر بشه.

اون عشقش رو بعد از 10 سال و در عاشقانه ترين لحظات از دست داده بود و حالا حتي براش اشكي نمونده بود، يه نگاه به آسمون كرد و چهره عشقش روديد و با عصبانيت گفت: اين بود قولي كه به من دادي و گفتي هيچ وقت منو تنها نميذاري! تنها رفتي؟؟!!

و صداي پسر رو شنيد كه گفت: گفتم كه همه خوبيها ماله تو و درد و رنج مال من!

 

نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 22:12 توسط ستاره| |

تو را گم کرده ام امروز ...

و حالا لحظه های من ...

گرفتار سکوتی سرد و سنگينند ...

و چشمانم ...

که تا ديروز به عشقت می درخشيدند ...

نمی دانی چه غمگينند . ..

چراغ روشن شب بود ...

برايم چشم های تو ...

نمی دانم چه خواهد شد ...

پر از دلشوره ام ...

بی تاب ودلگيرم ...

        کجا ماندی که من بی تو هزاران بار، در هر لحظه مي ميرم ...

   

 

گفتمش بي تو چه مي بايد کرد

عکس رخساره ی ماهش را داد

گفتمش همدم شبهايم کو؟

تاری از زلف سياهش را داد

وقت رفتن همه را می بوسيد

به من از دور نگاهش را داد

يادگاری به همه داد و به من

انتظار سر راهش را داد ...  

 

 

از پشت شیشه عینک، استاد سرزنش وار به من می نگرد و باز در چهره من می خواند که چه ها در دل من می گذرد ، می کند مطلب خود را تکرار" بچه ها عشق گناه است"

 

گناه!!!

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 18:51 توسط ستاره| |

 

                       

مادربزرگ می گفت : « امشب ، شب نبرد است ، نبرد تاریکی با روشنایی . خواب مال اهریمن . امشب را باید بیدار بمانیم تا دلش بسوزد . نور و روشنی سیاهی را شکست بدهد و خورشید دوباره بیاید .»

و من ترسیده از آن که خوابم ببرد ، اهریمن شاد شود و دور از چشم های بسته من صبح نتواند بر سیاهی شب پیروز شود و زندگی همیشه تاریک بماند ، پلک های سنگین خواب آلوده ام را باز نگه می داشتم ، چشم هایم دوخته بر تاریکی درون پنجره و گوش بر هیاهوی شاد بزرگترها که مثل لالایی شیرین بود . در شبی که یلدا نام داشت . بعدها بود که خواندم و شنیدم که یلدا ، این طولانی ترین شب سال ، جشنی است باقی مانده  از روزگار باستان . آن روزها دی ماه ، خورماه نام داشت ، یعنی ماه خورشید . یعنی که در پایان این شب خورشید زاده می شود ، رشد می کند و روزها طولانی می شود .

و حال باور کرده ام باور مادربزرگ را که می گفت : « یلدا یعنی میلاد ، میلاد خورشید ... »

و این چنین یلدا ماند و ماند و ماند تا امشب . شب اول دی ماه . امشب ، شب دوست داشتن خورشید است تا هرگز تاریکی جهان را پر نکند ...   

 

عمرتون صد شب یلدا

دلتون قد یه دریا

توی این شبای سرما

یادتون همیشه با ما ...

 

نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 17:56 توسط ستاره| |

 

سر كلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف كن !!!

 رفتم ... رفتي ... رفت ...

ساكت مي شوم ، مي خندم ، ولي خنده ام تلخ مي شود .

استاد داد مي زند : خوب بعد ؟

ادامه بده .

و من مي گويم : رفت ... رفت ... رفت ...

رفت و دلم شکست ...

غم رو دلم نشست ...

رفت شاديم بمرد ...

شور از دلم ببرد ...

 رفت ... رفت ... رفت ...

و من مي خندم و مي گويم :

خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است

كارم از گريه گذشته است به آن مي خندم ...

      

من از اين پس به همه عشق جهان مي خندم

به هوس بازي اين بي خبران مي خندم

 

من از آن روزي که دلدارم رفت

                       به غم و شادي اين بي خبران مي خندم

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 22:8 توسط ستاره| |

Design By : Night Melody